عطــــــش

اینجا سری هست و سودایی ...خط به خط سرنوشت من مژه توست ...

یادداشت 1 "خدایا...ای مهربان ترین"

گفتم:‹‹خدای من، دقایقی بود درزندگانی ام که هوس می کردم سرسنگینم را که پراز دغدغه  دیروز بود وهراس فردا برشانه های صبورت بگذارم وبگریم . دران لحظات شانه های توکجا بود؟››

گفت:‹‹عزیزتراز هرچه هست،  تونه تنها درآن لحظات دلتنگی  که درهمه ی لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی.من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تواین گونه هستی.من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق همه لحظات بودنت را به نظاره نشسته ام.››

گفتم:‹‹ پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی این گونه زاربگریم؟!››

گفت: ‹‹عزیز ترازهرچه هست ،اشک تنها قطره ای است که قبل ازان که فرود آید عروج می کند.اشک هایت به من رسید ومن یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا باز هم ازجنس نورباشی وازحوالی آسمان، زیرا فقط این گونه می شود همیشه شاد بود.››

گفتم: ‹‹آخر ان چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی؟››

گفت: ‹‹ بارها صدایت کردم وآرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی توهرگزگوش نکردی وآن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتراز هرچه هست،ازاین راه نرو که به ناکجا آباد همی نخواهی رسید.››

گفتم:‹‹ پس چرا آنهمه درد دردلم انباشتی؟!››

گفت:‹‹ روزی ات دادم تا صدایم کنی،چیزی نگفتی؛ پناهت دادم تا صدایم کنی،چیزی نگفتی؛ بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی؛ می خواستم برایم بگویی. آخر، توبنده من بودی چاره ای نبود،جزنزول درد که توفقط اینگونه شد که صدایم کردی.››

گفتم:‹‹ پس چرا همان بار اول که صدایت کردم،درد را ازدلم نراندی؟!››

گفت:‹‹ اول بار که گفتی"خدا" انچنان به شوق آمدم که حیفم امد بار دگرخدای تورا نشنوم.توبازگفتی خدا ومن مشتاق ترشدم برای شنیدن خدایی دیگر. من اگرمی دانستم توبعد ازعلاج دردهم برخدا گفتن اصرارمی کنی،همان باراول شفایت می دادم.››

گفتم:‹‹ مهربان ترازهرمهربان،دوست دارمت!››

گفت:‹‹ عزیزترازهرچه هست،دوست تر دارمت!››

برچسب‌ها: عطش، مهربان، خدا، وبلاگ عطش
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 00:54 | نویسنده: مجـــنون ســـادات | چاپ مطلب
نظرات (1)
جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 01:00
خیبر
امتیاز: 1 0
لینک نظر
ای شهیدان!

ما بعد از شما هیچ نکردیم!!!
لباس های خاکی تان را در میدان های مین
و لابه لای سیم خاردارها رها کردیم
عهدمان را شکستیم
و دعای عهد را فراموش کردیم
زمان ندبه و سمات را گم کردیم.
شربت های صلواتی را با نسیان بر زمین ریختیم و به عطش خندیدیم.
بر تصاویر نورانی تان روی دیوارهای شهر رنگ غفلت پاشیدیم و پوستر تبلیغاتی نصب کردیم.
تاول شیمیایی را از یاد بردیم و غیرت ها را به بهایی اندک فروختیم...
عشق را به بازی گرفتیم و از خونهایتان به راحتی گذشتیم...
اما باز هم امیدی هست!!!
آری ! تا ولایت هست هنوز امید داریم...
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.